دیشب که مثل هرشب می خواستم به ماه و ستاره ها شب بخیر بگم ٫ دیدم یه ستاره ی پر نور تو آسمون اضافه شده.
از ماه پرسیدم که اون کیه؟
ماه گفت : یه پدر بزرگ مهربون٫ که همیشه جیباش پر بود از آجیل و آبنبات. که دلش پر بود از مهر و محبت. گفت که یه خان عموی خوب و دوستداشتنی بود که همه رو دوست داشت و همه دوستش داشتن.
گفت که ٫ امروز صبح خونه و کاشونه اش رو ترک کرده و راه افتاده و حالا رسیده اینجا.
گفتم اگه انقدر که می گی نوه های خودش و برادرش رو دوست داشته چرا تنهاشون گذاشته؟
گفت: آخه دیگه کاری توی دنیا نداشت. بچه هاش همه بزرگ شده بودن ٫ سروسامون گرفته بودن٫ نوه هاش رو دیده بود٫ دیگه بهونه ای برای موندن نداشت٫ خیالش از هر جهت راحت بود.
دیشب خان عموم که حتی بیشتر از پدربزرگم برام عزیزه بی خبر ٫ بی خداحافظی ٫ رفت. یکی از آسمونیای روی زمین کم شد . جای خالیش برای خیلی ها حس می شه ٫ برای یه خاندان.مثل وقتی که جد بزرگش رفت.
کریمخان دست پسرت رو محکم بگیر.
وبلاگت خیلی وبلاگ خوبه
موفق باشی
بای
az dast dadaneh har azizi sakhteh
vali vaghti ye khob mireh bayad be entezar neshast ke yeki digeh jash biyad
:(
khoda be bazmandegan sabr o tahamol bedeh!