می خوام از تموم عاشقای دنیا گله کنم.از اون بزرگاش تا اون کوچیکاش.از اونا که آوازه شون تا اون سر دنیا رسیده، تا اونا که هیچکی از عشقشون خبردار نشده.
امشب اومدم درد عشقم رو فریاد بزنم.عشقی که واسه فریاد کردنش خیلی دیر شده.
عشقی که شعله هاش تا آسمون هفتم می رسید.عشقی که پاک پاک بود،مثه چشمه.
عشقی که واسه رسیدنه بهش،خیلی تلاش کرده بودیم.عشقی که باید هر لحظه با همه ی وجود فریادش می زدیم .
یکی نبود بهمون بگه که چشمای شور زیادن.یکی نبود بگه مروارید رو جلوی دید همه نمی ذارن.یکی نبود یادمون بده اسفند دود بدیم تا چشم حسودا بترکه،چشممون نزنن.یکی نبود یادمون بیاره زمونه عوض شده،دزدا همین نزدیکیان.
کسی نبود بمون بگه روی تاقچه،کنار پنجره ی باز نذارینش،کلاغه سیاهه می بینه برق می زنه،می دزدتش.کسی نبود بمون بگه توی حیاط نذارینش باد میاد می بردش.
چرا عاشقا که می دونستن اینارو ، یاد ما ندادن؟ چرا یادشون رفت که نصیحتمون کنن؟چرا اسفند برامون دود ندادن؟ چرا کلاغ سیاه رو از روی بوممون پرندادن؟چرا به باد نگفتن که نسیم بشه؟چطور دلشون اومد بذارن که عشق ما فنا بشه؟آخه ما که تجربه نداشتیم، چرا اونا که خوب بلدن نصیحت کنن، یادشون رفت این دفعه؟
آره چشممون زدن چشمای شور
نباید بگم خدا،اونو لعنتش کنه…